تاريخ : پنجشنبه 26 ارديبهشت 1392 | 5:58 بعد از ظهر | نویسنده : مامان ستاره


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید







[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 26 فروردين 1392 | 7:43 بعد از ظهر | نویسنده : مامان ستاره

اول از همه سلام به روي ماه تو گل پسر مهربون سال نو مبارك عسلم يكسال گذشت با همه خوبي بدي خوشي نا خوشي سختي و آسوني يكسال گذشته خيلي پر اتفاق بود مهم ترينش ورود ارميا گلي به جمع ما سه نفر،و اينكه شما خيلي داداشي رو دوست داري بيشتر از اونچه كه خودم تصورش ميكردم و چقدر باهاش مهربوني فقط يه وقتايي كه داري كارتون نگاه ميكني و جاهاي خيلي حساس كارتونه و داداشي همون لحظه اوج گريه هاش باشه بلند ميگي مــــــــــــــامـــــــــــــــان به داداشي شير بده من دارم كارتون نگاه ميكنمنیشخندخيلي وقتها هم در آروم كردن داداشت به من كمك ميكني و باهاش بازي ميكني خلاصه اينكه يه آرزوي خيلي بزرگ كه دارم اينه كه چون تو داداش بزرگتري مثل يه كوه استوار و محكم پشت داداشت باشي و هميشه با هم مهربون باشين و اجازه ندين هيچكس رابطتون رو خراب كنه و همدرد و هميار هم باشين اين بزرگترين آرزومه هيچ وقت به هم نارو نزنين تو سختي ها به هم كمك كنين اينو بخاطر برخي مسائل ميگم كه مثل بابايي سرتون نياد .اين تعطيلات يكماهه خيلي براي شما لذت بخش بود بماند كه ايام عيد هيچ جا نرفتيم تنها جايي كه رفتيم يه سر تا ساري رفتيم اكبرجوجه خورديم و برگشتيم اما روزهاي ديگه عيد رو با بابايي ميرفتي پارك و با هم بازي ميكردين آهان اينو يادم رفت بگم يه روزش هم با بابامحمد و بابايي سيامك من و ارميا و خودت هم رفتيم پارك جوجه كباب كرديم .خلاصه هفته پيش هم كه حسابي حالت بد بود اومدم مهد دنبالت كه باهم بريم كلاس موسيقي ديدم داري گريه ميكني و حسابي بدحالي تو اون حالت ديدمت دلم يجوري شد و سري با بابا برديمت دكتر كه يه ويروسي تو بدنت بود كه تا 5 روز به شدت تب ميكردي و چنان قلبت ميزد كه من خيلي ترسيده بودم مرتب شيافت ميكردم و تو همون روزها كه مريض بودي دم ظهر موبايل بابايي زنگ خورد يكي آدرس خونمون رو گرفت با خودم گفتم لابد پيكه،بعد بابايي صدام زد و گفت عموت از بوشهر اومده من تعجب كردم چرا از قبل بهم خبر نداده خلاصه عمو ماشال اومد و با بابايي رسونديموشون استاديوم آزادي ميخواستن بازي استقلال و الهلال نگاه كنن تو راه ديدم خوابيدي تعجب كردم يهو بهت دست زدم ديدم شدي مثل يه كوره آتيش،سريتر رانندگي كردم از شانس خوبم داداشت هم خواب بود خودم رو رسوندم خونه و پاشورت كردم و مرتب شياف كه نصف شب حالت بهتر شد و امروز بعد يك هفته مريضي راهي مهد شدي و بعد از اون هم كلاس موسيقي الان نميزاري من برات تايپ كنم هي ميگي اينو بهم بده اونو ميخوام نميزاري بشينم

پي نوشت:امسال سال خيلي بديه به قول بابايي سالي كه نكوست از بهارش پيداست منم حس خيلي بدي نسبت به امسال دارم

يه گلايه دارم ازت اميرحسين خيلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــي منو اذيتميكني براي تمرين كاراي موسيقيت ببين چقدر لام خيلي رو كشيدم كه بدوني چقدر منو اذيت ميكني يا هم اصلا كارات رو انجام نميدي دوم اينكه امروز اينقدر منو عذاب دادي تا اينكه بلند شدي رفتي مهد وقتي بيدارت ميكردم داد ميزدي نكـــــــــــــــــــــــن دليل اين گستاخيت رو نميدونم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ترسم از اينه كه امسال ميري پيش دبستان اگه اينكارو كردي و به زور بري مدرسه يا به زور درس بخوني من چيكار كنم كه راه بياي باهام بالاخره اين كارات به عهده منه

فعلا باي نميزاري كه تايپ كنم راستي يادم رفت تصميم گرفتم وبلاگ تو و ارميا رو يكي كنم وقت ندارم جدا جدا براتون آپ كنم بزرگ شين هم با هم ميخونين و به كارهاي خودتون ميخندين

اين عكس با داداشي هستي كه يكماه و چند روزست

اينم همين طور داداشت يكماه و چند روزشه

خيلي دوست دارم عزيزم فقط خواهش ميكنم منو اذيت نكن به حرفام گوش بده

اينجا هم ساعت 12.30 دقيقه 30 اسفندماه سال 91 دو ساعت به سال تحويل رفته بوديم شيريني بخريم و كارامون رو انجام بديم بعدشم رفتيم ته چين مرغ بخريم و اينم آخريم عكس شما از سال 91 بود

پي نوشت 2:امسال به دلايل خيلي متعددي سفره هفت سين ننداختم خيلي حالم خوش نبود و اصلا حوصله سفره هفت سين نداشتم داداش ارميا هم اذيت ميكرد و من بايد فقط اونو بغل ميكردم بماند كه حسابي دست تنها بودم ،ايشالا سال ديگه كه داداشي هم راه افتاده بود اگه عمري باقي باشه و سال خوبي باشه حتمــــــــــــاچشمک





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 5 اسفند 1391 | 12:20 قبل از ظهر | نویسنده : مامان ستاره

انگار همين ديروز بود كه با بابايي آشنا شدم بعدش مراسم عقد بعد عروسي بعد حاملگي و بعد دنيا اومدن اميرحسين جونم، رشد كردنش ،راه رفتنش ،هي بزرگ و بزرگتر شدنش،ديشب وقتي داشتم داداشت رو ميخوابوندم و به صورتت نگاه ميكردم يهو به خودم گفتم حواست نيستا اميرحسين داره كم كم بزرگ ميشه ياد كوچولويي هات افتادم كه چقدر منو اذيت كردي خيلي بچه بد قلق و نا آرومي بودي يادش بخير اونموقع كه خونمون بوشهر بود بنزين هم ارزون بود و هنوز يارانه اي نشده بود، شبا يا هروقتي كه بابايي از سر كار خونه مي اومد ما عازم سفر ميشديم دليل داره ميگم سفر بخاطر اينكه اصلا آروم نميگرفتي و فقط تو ماشين خوب مبخوابيدي براي همين هروقت بابا مي اومد راهي دشت ارژن ميشديم و برميگشتيم كه گريه نكني و بخوابي يكم مغز من تو اين چند ساعت خواب بودنت از گريه آرامش پيدا كنه،چقدر شيرين بود اولين بار راه افتادي چقدر لذت بخش بود اولين كلمه هايي كه گفتي مامان، باباجي به باباسيامك ميگفتي الان كه به صورتت نگاه ميكنم ميبينم حسابي داري قدميكشي و هي بزرگ ميشي .و حالا هم يه فسقليه ديگه به جمعمون اضاف شده خيلي بچه خوبيه برعكس تو اميرحسين اصلا نا آروم نيست سير باشه ميخوابه اون ساعتهايي هم كه بيداره نق و نوق ميكنه اما اذيتم نميكنه اين نق زدنه عاديه. اميرحسين خيلي داداشيت رو دوست داري البته فكر كنم بعد پي اس پيتنیشخندكه به شدت محدود شدي از بس زياد بازي ميكني به چشمات رحم نميكني خلاصه اينكه بچه داري به كل سخته به هيچ كاريت نميرسي درگيري مخصوصا شش ماهه اول خواب نداري اما به قول گفته بزرگـــــــــــــــــــــان : اين نيز ميگذرد ،اگه زنده بوديم و بزرگ شدنت و موفق شدنتون رو ببينم

اميرحسين اينم يكي از عكسهاي دو ماهگيته خيلي داداشي بهت شبيهه

اميرحسين و داداش جونش





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 26 بهمن 1391 | 9:29 قبل از ظهر | نویسنده : مامان ستاره

سلام اميرحسينم مامان ببخشيد كه امسال نتونستم تداركات جشنت رو خوب انجام بدم ايشالا سال ديگه با تولد داداشي جبران كنم





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 24 بهمن 1391 | 10:23 قبل از ظهر | نویسنده : مامان ستاره

سلاممممممممم گل پسر مامان الههي مامان قربونت بشه فردا تولدته بابايي امروز صبح واست كيك تولدت رو سفارش داد من هنوز نديدم چي سفارش داده اما ميدونم انگري برد هست همون چيزي كه دوست داري بابايي صبح يهم زنگ زد و گفت رو كيكش بنويسم اميرحسين جان تولدت مبارك از طرف داداش آلوچه منم خوشم اومد و گفتم خيلي خوبه با وجودي كه داداشي دنيا اومده هنوز بهش ميگي آلوچهنیشخند خيلي پستها هست كه وقت نكردم برات آپشون كنم ايشالا همشون سر فرصت

يه روز قبل از زايمانم رفته بوديم خريد

داداشي تازه دنيا اومده بود اومده بودي ملاقاتمون

من تازه از بيمارستان ترخيص شده بودم

ايشالا كه صد سال زنده باشي پسر خوبمممممممم





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 30 دی 1391 | 12:49 قبل از ظهر | نویسنده : مامان ستاره

هروقت بابايي ميخواد بره بندرعباس ما ميريم هايپر استار و خريدهاي كلي ميكنيم و هروقت كه خريدمون تموم ميشه و ميخوايم بريم اميرحسين بايد خودش چرخ دستي رو هل بده البته هل دادن كه نه بازي كردن با چرخ ،بابا سيامك بايد از جلو چرخ رو بكشه اميرحسين هم پاهاش رو جفت ميكنه و كف فروشگاه پاهاش رو ميكشه و سر ميخوره كه عكسش رو ميزارم چه شيطوني هستي بلاچهههههههه

اينم كاري كه خيلي دوس داري ،كف فروشگاه سر سره بازي

 





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 30 دی 1391 | 12:38 قبل از ظهر | نویسنده : مامان ستاره

دوباره يه كنسرت موسيقي كه من خيلي ازت راضي بودم و كلي پيشرفت داشتي اما هنوز اون شيطنت هاي خودت رو داري و يه وقتايي كارات رو انجام نميدادي اما در كل من كه خيلي راضي بودم و خوشحال از اينكه اينقدر پيشرفت كردي

اينجا هم اجراي شعر زرافه پير بود كه اميرحسين طبل ميزنه

و اينم يه عكس دسته جمعي از بچه هاي كلاس كه البته چندنفر نبودن





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 30 دی 1391 | 12:26 قبل از ظهر | نویسنده : مامان ستاره

تقريبا دو هفته پيش بابايي عصر بهمون زنگ زد كه براي ساعت 8 شب بليط گرفته و داره مياد تهران و ما بايد تا ساعت 11 خودمون رو ميرسونديم كه بريم دنبالش خلاصه از بس يه مدت هوا سرد بود البته الان هم هست منظورم اينه كه خيلي كم ميبردمتت بيرون تصميم گرفتم كه ببرمت سرزمين عجايب براي خودت يكم بازي كني و بعدش بريم دنبال بابايي و كلي بهت خوش گذشت خوبيش اين بود كه چون ما ديررفتيم ساعت 9 بود خيلي خلوت بود راحت بازيهاتو كردي و بعدش هم رفتيم دنبال بابا





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 30 دی 1391 | 12:16 قبل از ظهر | نویسنده : مامان ستاره

سلام پسر قند عسلم خوبي عشقم ،من اين روزها خيلي خيلي كم پيدا شدم و وقتام يه جورايي كم شده ،هم اينكه مهمون داشتم و سرگرم بودم از يه طرف دنبال كارهاي بيمارستان بودم به دليل اينكه پرونده نداشتم دوندگي داشت يه عالمه پست هاي عقب مونده هست اما از بس وقتي نتم باز هست سايتهاي بيهوده باز ميكني كامپيوترم به شدت ويروسي شده و عكسهاي دوربينم رو نشون نميده،الان هم ترس ورم داشته نكنه رم دوربينم ويروسي شده باشه يه خبر جديد اينكه مامان جون اينا دارن ميان تهران زندگي كنن و حسابي دور و برمون شلوغه خونه ايي هم كه گرفتن دقيقا كوچه پشتمونه،همه چي عاليه شكر خدا ديروز وسايلم رو حاضر ميكردم و ساك بيمارستان رو ميبستم و تو هم دلت خوش بود كه قراره داداش آلوچه به دنيا بياد يه عالمه باهاش حرف ميزني خدا كنه دوستاي خوب و بعدش داداشهاي خوبي باشين از اون داداشهاي بينظير كه من هميشه تو ذهنم تصورش ميكنم، عكس ازت گرفتم كه دارم ساك رو حاضر ميكنم چقد خوشحالي ايشالا هميشه همين حس رو داشته باشي گلم فردا قراره برم يه سر بازار و برات خريدهاي جشن تولدت كنم طبق هرسال امسال هم توي مهدت جشن ميگيرم براي خودت با دوستات خوش باشي

اميرحسين هي داره به من توضيح ميده داداشي بايد اينجا بخوابه

الهي من فداي قلب پاك و مهربونت بشم اميرحسين جونمماچ





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 29 آذر 1391 | 11:23 قبل از ظهر | نویسنده : مامان ستاره

سلام گل پسرم ديروز كه اومدم مهد دنبالت توي روزنگارت يه برگ گذاشته بودن كه براي امروز قراره تو مهدتون جشن يلدا برگزار بشه و هر كسي بايد يه چيزي مي آورد به ما هم گفته بودن آجيل و ميوه با اين آجيل كيلو40 تومني ميوه ديگه من نميدونم چي بود خواسته بودن اما خوب منم 450گرم آجيل شب يلدا خريدم و 5تا دونه انار هم گذاشتم تو كيفت كه خودشون زحمت دون كردنش رو بكشن .ديروز كه رفتيم تواضع آجيل بخريم وقتي خاستيم برگرديم خونه گير سه پيچ داده بودي ببرمت پارك برف بازي كني برفها هم الان يخ شدن و باد هم كه مياد ميخوره به برف يه سوز عجيبي ميده ها اما كو گوش شنوا اونم از نوع پسر، تو كوچمون با همين برفهايي كه بود يكم بازي كردي و هرچي بهت ميگفتم اميرحسين جان كثيفه پسرم گوش نميدادي كار خودت رو ميكردي .

پ.ن:من و بابايي ميخواستيم براي تولدت يه كادو كه دوست داري بخريم اون هفته كه بابا اومده بود پيشمون  يه سر رفتيم سمت علاالدين موبايل فروشيها و از اونجايي كه خيلي آي پد دوست داري اولش تصميم گرفتيم آي پد بخريم اما خوب فكرش كرديم كه تهش اينه كه بخواي گيم بازي كني ديگه، فعلا آي پد برات زوده وتصميم بر اين شد كه يه پي اس پي بخريم و خريديم و كلي خوشحال شدي كلي گشتيم از بس مغازه زياده تفاوت قيمت هم زياده و آخرش يه 50 تومني نسبت به خيلي جاها گرونتر خريديم قرار بود بريم پانزده خرداد رستوران شمشيري ته چين بخوريم ساعت 2 بود اما ته چينش تموم شده بود منم به بابا گفتم برگرديم خونه يه چيز حاضري درست ميكنيم

اينم از خريد هفته پيشمون بعدا هم عكس شب يلدات رو كه تو مهد برگزار شده ميزارم هم عكس پي اس پيت رو عسلمممممم





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 12 صفحه بعد